تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th Ticker Lilypie 1st Birthday Ticker دنيای ما








هفته ای که گذشت

اول از همه سلام به مامانای خوب ومهربون ونینی های دسته گل

جمعه ای که گذشت ما شازده خان رو بردیم حمام وبعد از حدود ۳ ساعت هوس خرید کردن به سرمون زد و دخترک و پسرک رو برداشتیم با بابا جونشون رفتیم پروما بگذریم از اینکه چقدر شلوغ بود وهوا کثیف وگرم و سنگین بود که ما به غلط کردن افتاده بودیم هیچی هم خرید نکردیم و بعد از یکساعت زدیم بیرون که خیلی هم باد میومد ونتیجه این شد که شب امیررضا تب کرد و من هم خودم رو سرزنش که کی عصر جمعه پا میشه میره خرید بماند که بقیه چقدر بهم حرف زدن

بچه ام تا ۲۴ ساعت  تب داشت وسرفه هم میکرد دوبار بردمش دکتر که سرماخوردگی کودکان وقطره بینی و استامینوفن برای تبش داد /انقدر هم بی حال و بی حوصله شده بود که مرتب یا بغل من نق نق میزد و یا خواب بود

حالا خوشبختانه حالش خوب شده و الان مشغول سخنرانیه و مشغول گفتگو با  لوستر و گاهی هم می خنده  به حرفایی که فقط خودش میفهمه

تو این چند روزه کار جدیدی ازش ندیدم جز اینکه یک دستگیره برای خودش پیدا کرده اونم مو  ریزه های پشت گردن منه که تو کش نمیره همچینم میکشه که جیغم در میاد

گلی هم  وقتی کوچیک بود دستگیرش گوش من یا باباییش بود

راستی وقتی بردمش دکتر خودش گفت از ماه دیگه می تونه سرلاک برنجی بخوره  هورا   هورا  هورا  (حالا خوبه تجربشو دارم که غذا دادن بچه ها چقدر سخته واینقدر ذوق زده ام )

امیررضا جون من تا حالا جز شیر خودم که آرامبخششه و قطره مولتی ویتامین و قطره آ-د و استامینوفن و ۵ تا آمپول واکسنی ونمیدونم چندتا سرم یا آمپول موقع تولدش ویک چندتا لیس سیب ودست مبارک خودشون وپتو ولباساش چیز دیگه ای نخورده بود که بابا جونشون دیشب به این لیست چند تا لیس موز رو هم اضافه کرد پسری نا قلا هم خیلی دوس داشت و من کلی  جیغ  و داد کردم که بهش نده حیفش عکس نگرفتم

امیررضا  مولتی ویتامین خیلی دوس داره ووقتی قطره چکون رو دست من میبینه دست وپا میزنه ودهنشم باز

اینم عکسش

Click for Full Size View

 

Click for Full Size View

الهی قربون پسرم بشم من به چی فکر می کنی ؟

لباس عکس فوق رو عمه جونش براش از مکه آورده منم هر از گاهی تنش میکنم ببینم اندازه اش شده یا نه؟

این عکس هم تقدیم به خاله خوب ومهربونم خاله وجیو خاله فازی مهربونش

Click for Full Size View

از دخترگلم هم بگم که دیروز با معلمشون جلسه داشتیم واون گفت گلی بیشترین اطلاعات رو تو کلاس داره و خیلی ازش راضی بود .از بچه ها  پرسیده بود کی میدونه چرا دریا آبیه ؟و در مورد آهنربا ؟ وگلی فقط جواب داده بود  اینجور وقتها آدم احساس غرور میکنه

الهی قربونت برم من که اینقدر سوال میکنی وبا استعدادی گلگلکم مثلا دیروز از باباش سوال کرده چرا تو نماز دو بار سجده میکنیم و بابایی هم کلی براش توضیح داد

یه سوال من هنوز برای امیررضا صندلی ماشین نگرفتم و می خوام بخرم کسی اگه تجربشو داره لطفا بگه

خوب بسه دیگه پر حرفی

 همتون رو به خدای خوب ومهربون میسپارم

از تمام دوستانیکه به ما سر میزنن ممنونیم

 

ادامه مطلب
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 | لينک ثابت | مامان |


از گذشته

سلام

اول از همه به خاطر طولانی بودنش عذر میخوام

امروز می خوام برگردم به سال پیش

پارسال هفته اول دی فهمیدم باردارم البته این بارداری کاملا آگاهانه بود گلی جونم نزدیک ۵ سالش بود خیلی خوشحال بودم وهر روز روز شماری میکردم تا ۱۴ شهریور برسه و نی نی رو بغل بگیرم کلاس هام رو کامل میرفتم اصلا حالت تهوع یا ویار هم نداشتم

اواخر دی که تو امتحانا بودیم ومن ۱۰ روز مراقب نبودم رفتیم قشم آنقدر خوش گذشت هر روز صبحانه لب دریا تا ظهر حتی گلی وبابایی تو آب هم رفتن عصر ها هم بازار و خرید خیلی خوب بود یادش بخیر

تا ۳ماه کسی از بارداریم خبر نداشت به جز مامانم دست آخر هم گلی قضیه رو لو داد وهمه فهمیدن

روز ۲ فروردین رفتیم مسافرت  یزد وشیراز با مامان وبابا خیلی خوش گذشت بعد از تعطیلات دوباره کلاس ومدرسه تو این مدت دو بار سونو رفته بودم که آقا جنسیتشون رو لو ندادن من هم در به در دنبال راهی بودم که بفهمم چیه به غذاهای شور و پنیر و لواشک وآلو ( وای دهنم آب افتاد) تمایل بیشتری داشتم مامانم  میگفت خوشگل شدی بچت پسره  یکی دیگه میگفت ترشی دوس داری دختره

 فقط تو سونو گفته بود جفت سرراهی دارم واحتمال اینکه جفت سر جاش بره زیاده

۱۰ تا اسم پسر انتخاب کرده بودیم و بعد قرعه کشی کردیم نیما - پرهام در اومد بین این دو تا مونده بودیم

آخر اردیبهشت که کلاسام تموم شد قبل از مراقبت هام رفتیم محمود آباد با خواهرشوهرم وشوهرش و دخترش و برادر شوهرم ۴ روز مجتمع بودیم وای خیلی خوش گذش هر روز مسابقه از مسابقات فر هنگی گرفته تا دارت و پینگ پنگ و مسابقه دو ( این رو شرکت نکردم)دو تا ساعت هم برنده شدم

بعضی وقتها هم میرفتیم قسمت جنگلی مجتمع و کلی کیف میکردیم راستی سه روز طلوع خورشید رو دریا رو رفتیم از کنار آب دیدیم ( من وشوشو جونم ) خیلی رمانتیک بود گلی هم راحت تو سوییت خواب بود

خلاصه اون چند روز هم تموم شد وبعد تصحیح ورقه و ژوری و تموم شدن مدرسه دیگه کارم شده بود وبگردی وبلاگ همه مامانای باردار و نینیدار ومیخوندم یکبار هم یه وبلاگ زدم ولی خوب بعد چند روز حذفش کردم

آخر های خرداد لکه بینی ایم شروع شد ۲۵ روز خونه خوابیدم ونیمچه استراحتی میکردم وزنم هم خیلی بالا نبود بارداری قبلی ۱۹ کیلو اضافه کردم با ورم وفشار بالا اما ایندفعه تا اخرش کلا ۹ کیلو وفشارم هم خوب بود

از آخر های تیر راه افتادم آخه سونو هم رفتم گفت وضعیت جفت بهتره  خرید وبازار و پله و ...

سوم مرداد عروسی دعوت بودم خودم که نرفتم اما گلی رو با مامان اینا فرستادم و خودمون رفتیم دنبال خرید هدیه  از طرف نی نی که تازه فهمیده بودیم پسر  قند عسله برای گلی ۸ تا جایزه براش خریدیم تا تو روزهای مختلف ورود نینی به گلی بدیم همیشه میترسیدم با ورود نینی از گلکم غافل بشم اما خوشبختانه گلی دختر فهمیده وسازگاریه بعد از حدود یک ماه خوب با موضوع کنار اومد

روز هفتم مرداد صبح زود شوشو مهربونم رفت ماموریتوکلی سفارش که خونه نمونم وسطای هفته ۳۵ بودم هنوز یک ماه و یک هفته مونده بود و تازه ختم سوره واقعه ام تموم شده بود

مامانم رفته بودن اعتکاف آخه ۱۴ رجب بود شب قبلی که برن به شوخی گفتم نرین اگه زایمان کنم چی ومامانم گفت نه هنوززوده

خلاصه ساعت ۹ شب اتفاقی که نباید بیفته افتاد و نینی عجول خوشمزه پرید تو  بغل مامانش

توبیمارستان  بابام وخواهرم وگلی جونم ومامان شوشو وپدر شوشوبودم جای شوشو خیلی خالی بود من خودم ونینی رو سپرده بودم به خدا و مرتب دعا می خوندم جالبه خیلی آروم بودم مامان شوشو منو بوسید ومنم گلکم رو بوسیدم و رفتم اتاق عمل

ساعت یازده ونیم شب از طریق بی حسی از کمر  سزارین شدم وپسرم رو دیدم خیلی کوچولو وناز بودوزنش ۲۴۳۰ بود  دادنش بغلم اما دوباره گرفتنش و صبح فهمیدم بردنش ان آی سیو شبش هم ماما شو وخواهر گلم پیشم بود حالم خیلی خوب بود به طوریکه تا صبح با خواهری گفتیم وخندیدیم طفلکی ماماشوشو کلافه شده بود

صبح بابا وبابای شوشو اومدن وبعد خاله هاو خواهر دیگم وساعت یک ظهر بابا ی نینی اومد ومن کلی خودم رو لوس کردم البته قبلش تلفنی حرف زده بودیم 

شوشو گفت رفته  پسری رو دیده خیلی درد داشتم نمیتونستم از جام پاشم با زحمت عصر شیر دوشیدم ورفتم پیش پسری وای الان که فکر میکنم میبینم چه روحیه ای داشتم اونم بادرد بعد از عمل پرستار پسرم بهم یادداد چه جوری با سرنگ از راه بینی بهش شیر بدم وای چه سخت بود آخه تو دستگاه بود ریزه میزه من چشمهای نازش بسته بود و تو یه اتاقک شیشه ای خوابیده بود بار اول ۲ سی سی شیر بهش دادم  و تا روز بعد هر ۳ ساعت شیر میبردم و نوازشش میکردم

تا۶ روز تو دستگاه بود ماسک اکسیژن تبدیل به هود شده بود و من خودم ترخیص شده بودم اما تمام مدت تو ان آی سی یو بودم وپیش پسرم   گلی هم یا خونه عزیزش یا مامانیش بود

شوشو هم خیلی همراهم بود ومرتب دلداریم میداد و همراهیش کمک زیادی تو تقویت روحیه ام بود

دکتر گفته بود اگه کی ام سی کنم پسرم زودتر تنفسش مرتب میشه ومن از روزی ۱ ساعت شروع کردم روز جمعه یعنی روز ۵ ام چندین ساعت بغلم بود تا ۳ صبح با ماسک و آتل سرمش و دو تا سیم که به یه دستگاه وصل بودتو بغلم بود  خیلی سخت بود خلاصه پرستارا به زور منو راهی کردن اتاق مادران تا یک ساعت بخوابم روز شنبه ساعت ۲ ظهر پسرم از اتاق شیشهای خارج شد و الانم چشام از اشک شوق  خیس شد با نینی رفتیم تو اتاقی به نام کی ام سی ۲ روز هم اونجا بودم تو اون اتاق ۳تا مامان دیگه بودن لیلا مامان دوقولو های ۲۹ هفته ای که یکیشون رو از دست داده بود و۲۵ روز با ستایش یک ودویست گرمی اونجا بود معصومه مامان یاسمن یک و سیصد گرمی که ۱۴ روز اونجا بود و مریم مامان محمد جواد یک  و نیم کیلویی . وضعیت اونا از منم بدتر بود اونجا بود که خدا رو خیلی شکر کردم وبه اون مامانا هم کلی روحیه دادم

بلاخره دوشنبه ساعت ۳ عصربا امیررضا (نذر کردم اسمش رو امیررضا بذارم) اومدیم خونه هنوز با سرنگ بهش شیر میدادم وآنقدر تلاش کردم تا خودش تونست بمکه (خوشحالم با اون همه سختی الان شیر خودم رو میخوره)

راستی من تو ان آی سیو چیزایی دیدم که باورم نمیشه مامانی که از نینی ۷ ماهه به دنیا اومده خودش میترسید و حتی سه روز اول شیر هم براش نیاورده بود شاید هم نداشت ومن شیر بچه رو تامین میکردم(۳ سی سی در روز ) و برستار مهربون بخش آنقدر تلاش کرد تامامانه  نی نی شو نوازش کرد.

خیلی نوشتم حتما حوصله همه با انشای بد من سررفته ولی خوب باید می نوشتم تا خاطره اش ثبت بشه

ادامه مطلب
دوشنبه نوزدهم آذر 1386 | لينک ثابت | مامان |


هنرمندیهای چپ اندر قیچی مامان

خوب بالاخره تونستم عکس ژاکت -کلاه وشال را بذارم بدون شرح مشاهده کنید

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

اینم دوتا عکس مامانی از امیررضا وروجک

TinyPic image

TinyPic image

الهی قربون جفتتون بشم

ادامه مطلب
دوشنبه دوازدهم آذر 1386 | لينک ثابت | مامان |


واکسن

سلام دوست جونای خوبم مامانای مهربون

پنج شنبه امیررضا ۴ماهه شد و رفتم واکسنش رو زدم ایندفعه بابای نینی ماموریت بود وما با مامانی ساعت۹ صبح رفتیم گلی هم چکاب داشت اول پرستار هردوشونو چکاپ کرد وبعد نوبت واکسن رسید طفلی بچم آنقدر خوشحال وخندون بود وآغغو میکرد که یهو واکسنش زدن یه گریه هایی میکرد که دلم آتیش گرفت از چشاش اشک می اومد بعد گلکم خوابید ساعت ۱ ظهر از دردی که توپاش داشت بیدارشد وتا ۳ گریه میکرد اونم چه گریه هایی باباهم همون موقع رسید وما شب اومدیم خونه خودمون امیررضا از ۸ شب تب داشت وگریه میکرد تا۱۲ شب که خوابید اما تا عصر جمعه تب خفیف داشت واکسن بدی بود خیلی اذیت شد حالا رفت تا ۲ ماه دیگه

پسرم اولین برف رو هم تجربه کرد البته از پشت پنجره فقط دید عوضش گلی کلی برف بازی کرد

ازامیررضا بگم که تو آینه به خودش میخنده-غلت زدنش دیگه کامل شده ودستش زیرش نمیمونه -وقتی خوابش بیاد بینی کوچولوشو به صورتم میماله که خیلی بامزه اس

آب دهنش هم همچنان جاریه براش پیشبند میبندم تا لباساش خیس نشه

یک کار بامزه دیگه که میکنه با تکون دادن سر عروسک اونم سرش رو تکون میده

آخه پسرم عروسک بازی هم میکنه خیلی از عروسکهای مو طلایی چشم آبی خوشش میاد و خدمت موهای سر عروسکه میرسه و یکسره تو مشتش پر موی طلاییه

وزن ۴ماهگی امیررضا  ۶۸۰۰      قد ۶۳

بخورمت ریزه میزه من

امیررضای قندی     اسبت و کجا میبندی

زیر گلای نرگس     داغت و نبینم هرگز

اینو که براش میخونم براش ذوق زده میشه TinyPic image

از خودم بگم که هنوز  کلاس بدمینتونم شروع نشده و استخر هم حتی نرفتم آخه به گلی قول دادم که باهم بریم اضافه وزنمم هم همچنان به قوت خودش باقیه 

  

 تصمیم داریم بریم مسافرت اما نمیدونم کجا بریم ؟

در آخر از خدای مهربونم ممنونم که هیچوقت منو تنها نمیگذاره یک پدر ومادر مهربون و فهیم دو تا خواهر همدل وخوب و  همسری همراه به مهربانی وپاکی گل و دوتا غنچه زیبا که عطر حضورشون زندگیمون رو سر مست میکنه به من بخشیده باز هم سپاس برای خدایی که به من نعمت سلامتی داده و هزار شکر برای نعمت های بی کرانش

 خدایا خیلی مخلصتم دوست دارم

از تمام دوستانیکه به ما سر میزنن ممنونم مشکل عکس تقریبا حل شده از مریم مامان آرین و مریم مامان ایلیا ممنونم

 

ادامه مطلب
شنبه دهم آذر 1386 | لينک ثابت | مامان |


درخواست کمک و راهنمایی

سلام

یکی به داد من برسه

دوستان خوبم من چند وقته نمی تونم عکس بذارم عکسهای رو وبم هم باز نمیشه کمکم کنید چکار کنم؟منتظر هستم 

ادامه مطلب
جمعه نهم آذر 1386 | لينک ثابت | مامان |



Designed By :HAMRAZ

Lilypie 1st Birthday Ticker